آنگاه که مادرت صدایم کرد سحر بود ( 2 )
این اولین حضورت در شهر شلوغ و پر هیاهوی تهران بود. چراغ قرمزهای طولانی و ترافیک را هم تا حدی تجربه کردی.
بمحض ورود به منزل گوسفندی را برایت قربانی کردیم. تو امروز با فامیل های زیادی ملاقات کردی. لبخند و تعریف و تمجید آنان از تو همچنان ادامه داشت تا اینکه خسته شدی و پس از شیر خوردن حسابی خوابیدی.ما هم گوشت قربونی را بین آشنایان تقسیم کردیم.
علی هدیه قشنگی برایت خریده بود که به لباست سوزن کرد. از سلیقه برادرت میهمانان خوششان آمده بود.
امشب کمی آرام گرفته ام و اضطراب ها و دلمشغولی های روز قبل تا حد زیادی کاسته شده.
دخترکم آمدن و رفتن هر عزیزی ویژگی های خودش را دارد و آمدن گل های بهاری در عین زیبایی و طراوت فراز و نشیب هایی را بدنبال دارد که سهم پدر و مادر از خوشی های آن همیشه زیاد نیست.
بگذریم که وقت اذان مغرب و افطاری است و باید آماده شویم.
خدای را شکر که نعمت دختر داشتن را به ما عطا نمودی و مهر و محبتی که دختر در دل هر پدری به یادگاری می گذارد را در این زمان بسیار کوتاه بدلم انداختی. احساس می کنم سالیان سال است که تو را دارم و تو را از قبل می شناسم.