آنگاه که مادرت صدایم کرد سحر بود.

گفت که می خواهی بیایی. هول شده بودم. سحری نخورده آماده شدم. خاله ات هم خبر دارشد. قرار شد با ما به بیمارستان بیاید. با آژانس رفتیم بیمارستان مصطفی خمینی. خانم دکتر گفت: وقتشه. و من مضطرب و  البته امیدوار به لطف و رحمت الهی.

نماز صبح را در نمازخانه بیمارستان خواندم و برای تو و مادرت دعا کردم. تلاوت کلام الله مجید و حدیث کساء و دعای توسل و ادعیه رمضان و ...  تا ساعت ۱۱ صبح به طول انجامید تا آنگاه که تو آمدی.


gklcprk5sqrbxnu1pk1g.jpg

شور  و شعف عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته بود. با این حال که می گویند  آمدن فرزند اول  حال و هوای دیگری دارد ولی  خوشحالی حضور فرزند دوم  در ۱۳ رمضان ۱۳۸۷ آنهم دختر دردانه بابا مگر می شود صفایی نداشته باشد.

راستی برادرت علی هم تلفن زد و از احوالت خبر گرفت قرار است ساعت ۲ وقت ملاقات با مادر بزرگش و بعضی بستگان به دیدنت بیایند.

خوشا به سعادتت که در ماه مبارک رمضان قدم به عالم خاکی نهادی.

ساعت ۲ بعد از ظهر به دیدارت آمدند. بحمدالله حال تو و مادرت خوب است و قرار شد فردا بعد از ظهر مرخص شوید.

وقتی برای اولین بار دیدمت یاد زمان تولد علی افتادم. خیلی شبیه برادرت علی هستی.راستی علی  از دیدنت شادمانی می کرد.  در چشمان خسته ی روزه دار مادر بزرگت هم برق شادی آمدن هشتمین نوه اش کاملاْ هویدا بود.

 اذان و اقامه را در گوش هایت خواندم و تو با حالتی خاص توجه می کردی. علی هم فیلمبرداری می کرد و اتفاقاْ چه کاری خوبی کرد. یادگاری مانده است.

قرار شد خاله ات امشب با شما در بیمارستان بماند.  به منزل بازگشتیم. همه آمدنت را تبریک گفتند.

 اولین روز زندگیت را با روزه داران بودی و چه سعادتی از این بهتر. در ماه خدا به میهمانی خدا آمده ای.