تبليغاتX
نشریه علمی فرهنگی "بین الحرمین"
در آستانه نیمه شعبان میلاد مسعود منجی عالم بشریت حضرت مهدی روحی لمقدمه الفدا  

سبزترين بهار هستي. اي پاكترين خوبي ها . اي زلال ترين نيكو يي ها .

بيا ، بيا كه دل آسما نيم سخت تنگ آ مدن توست . بيا كه آسما نيان غريب مانده اند  و زمين گرد زميني بو دن بر دل ها نشانده است .

بيا، بيا ، بيا  كه بي وزش نسيم هدايت تو غبار غربت آ سما ني بو دن وخاك دل بستگي به خاك ، بر چهره ها نشسته است . بيا كه بي تو زمين تنگ است و آسمان دلتنگ. بيا تا با ريسمان تو به خدا بپيونديم . بيا ، بيا ، اي آسما ني ترين . اي پاكترين. امروز ديگر آنقدر تاريك است كه جز خورشيد نور تو به چراغي رو شن نمي شود . 

بگذار صدا ي ملكوتي قرآن  در پيچد و لهو يات را خا موش كند  بگذار  زينت دنيا از بها بيافتد .                                             

مو لاي من ، اي كشتي نجات موعود بيا كه طو فان غفلت دلهامان ر ا سخت مي لرزاند . آه از غفلت . واي از خواب زدگي كه چه درد رايجي شده امروز . غافل ازآ ن كه در فاصله اي نچندان دور كود كي بي پناه ناله مي كند. بر سفره هاي الوان غذا مي نشينيم و خدا را شكر مي گو ييم برفزوني نعمتش غافل ا زآنكه شكر سفره ا لوان ، اطعام  مساكين است .امان ز لحظه غفلت كه شا هدم هستي . تو از خدا مي خواهي كه خوراكمان را از حرام شبه حرام پاك كند وما به رنگا رنگي غذا مي ا نديشييم . تو از خدا ميخواهي كه چشممان را از حرام باز دارد وگوشمان را از لغو نگه دارد و ما به رفاه وآزادي ودنيا مي انديشيم. بيا اي عزيز بيا ، بيا كه با ولايت تو به سعادت رسيم با ياري  تو رستگار شويم و به پيروي تو بهشت را دريابيم . ببار اي باران پاكي ها تا تيرگي همه غفلت ها و معصيت ها از دا منمان شسته شود .

به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم

بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

مهدي جان، گر از منتظرا نت  بودم ، چون ديده ي نرگس نگرانت بودم.

براي فرجش هر لحظه دعا كنيم.

     

                                          ميلادش فرخنده باد

 

برگرفته از سایت ستاد اقامه نماز

http://www.salat.ir/v_mainpage.php?pgid=11&rcid=437

|+|
تهیه مطالب توسط خادم الحرمین در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت 10:30 بعد از ظهر
حلول ماه شعبان المعظم  

   حلول ماه شعبان المعظم، ماه پیامبر اعظم(ص)، مقدمه ی ماه خدا بر

همه ی عاشقان  مبارک و خجسته باد.

|+|
تهیه مطالب توسط خادم الحرمین در یکشنبه 5 شهریور1385 و ساعت 0:58 قبل از ظهر
سخنان خانم آرین در برنامه تلویزیونی کوله پشتی ... 

 

زندگی من مثل سفره ای بود که همه چیز روش با ظرف های شیشه روی اون چیده شده بود .

بزرگترین چیز روی این سفره منییت من بود

توی سفره زندگی من تو اون زمان یک گوشش تحصیلاتم بود

یه گوشش زیباییم بود حالا به هر حدی که هست حالا

یه گوشش قدم بود

یه گوشش هیکلم بود

ثروتم بود . ماشین های رنگارنگ . خونه و ...

 خدا اومد با یه جمله سفره رو تکوند

همه چیز شیشه بود

همه چیز شکست ...

یکی یه بار از من پرسید نمی تونستی اینا رو بچسبونی ؟

گفتم شاید با چسب رازی بشه ولی دیگه دلم راضی نمیشد !!!

من همه چیز قرآن رو ربط می دم به خودم .

شاید خیلی بی ادبیه ولی من حس می کنم اگر این کاتالوگ زندگیم باشه که خدا برای ما تو این دنیا قرار داده پس فقط برای محمد (ص) نوشته نشده ... برای منه . وقتی اسم حضرت محمد (ص) میاد ، بی ادبیه ولی من اسم ایشون رو میذارم کنار میگم سهیلا !

اون جمله این بود :

یا ایها الذین امنوا استجیب الله و الرسول

من هیچی بلد نبودم ولی دقیقا فهمیدم که یک مرده هستم که دارم راه میرم با تکبر و همه چیز زیر سلطه منه و منیت منه و یکی داره اون بالا میگه فکر نکن تو هستیا ! همه چیز منم ...

ببین همه چیزتو شکوندم .

برو جمعش کن

من هیچ جا نداشتم برم

هیچ کس هم حرف منو نمی فهمید حتی خودم ... خودم نمی فهمیدم که چیشد به من چی گذشت 2 ساعت تمام من تو محیط خونمون گریه می کردم . فهمیدم چی شد ! برگشتم خونه و زندگی من از اون لحظه شروع شد .

اومدیم ایران .

من کسی رو نداشتم که ازش سوال کنم .

رفتم یک دفتر و قلم خریدم و برای خدا ایمیل زدم و نامه نوشتم .

بهش گفتم که :

خوب  اومدی و به من یاد دادی که من مردم ! همه چیزمو شکستی حالا من باید چیکار بکنم چون دیگه هیچی برای من خوشمزه نبود

ازش خواستم که پس به من یه کتابی رو معرفی کن که ( حالا همه اینا رو دارم مینویسم تک و تنها بعضی موقع ها انگلیسی و بعضی موقع ها فارسی ) حالا من 35 سال زندگی کردم . مردم تو به من میگی مرده حالا من چیکار کنم

خیلی زمان کوتاهی گذشت نهج البلاغه اومد و زندگی من و منی که اصلا فارسی نمی تونستم بخونم اینقدر برام شیرین بود اینقدر که بهم تزریق میشد وقتی می خوندم کلام مولایم ، که همه رو خوندم و همه رو های لایت می کردم با ماژیک زرد می کردم که از این خوشگلتر نمیشه دیگه . به هر حال نهج البلاغه تموم شد وقتی تموم شد قرآن اومد ...

و ...

و نام حسین (ع) اومد ...

والوتر الموتور

عزیز دردونه خدا ...

من درک نمی کردم که این کی بوده چی بوده چرا ایران سیاه میشه وقتی یه ایامی میاد من ندیده بودم و نمی فهمیدم

بعد کتاب خصایص الحسین رو تو نمایشگاه پیدا کردم خریدم ...هیچی نمی فهمیدم ازش ...

گذاشتم تو کتابخونم .2 ماه مونده بود به ماه رمضان باز ایمیل زدم به خدا که :

خدایا خیلی سعی کردم حسین تو رو درک کنم ، نمیشه . پای هر صحبتی میشینم سنگین نمیشم .

خودت کمکم کن . به من بشناسونش . دوست دارم امسال من هم سینه بزنم ، منم محرم رو درک کنم

رفتم سراغ کتابخونم . کتاب رو باز کردم . عین نهج البلاغه دیگه همه چیز رو می فهمیدم . شروع کردم به خوندن

نمی تونستم ببندمش ...شیرین شیرین .

اشک می ریختم به حیات میرسیدم .

دیگه تمام وجودم میگفت حسین .

می خواست بره کربلا بین الحرمین رو ببینه . مقام امام حسین رو ببینه

همسرم اجازه نمی داد که برم می گفت کجا ؟ پاسپورت آمریکایی . عراق !! اونجا الان جنگه ... تا یه موقعی سر کلاس اخلاق حاج خانم گفت که می خواد بره کربلا .من به شدت گریه کردم دلم گرفت . گفت چی شده ؟ گفتم دلم می خواد برم کربلا .گفت بیا با من بریم .

گفتم شما اول از خدا اجازه بگیر ( استخاره ) بعد من به علی (شوهرم) میگم چون اون نمیذاره حاج خانم استخاره کردن و عالی اومد ... ولی گفت آرین تو اتوبوس جا برای شما نیست

من خیلی دلم شکست . ماه رمضون شده بود خیریه داشتیم نذر برای ایتام . من که رسیدم کمک کنم رفتم طبقه بالا سر سفره ای که هیچ کس هم نبود . شعله زردها رو هم دیدید روش اسم می نویسن علی ، حسین !

جا دادم خودم رو . هیچ کس نبود . در رو بستم

دو رکعت نماز عشق خوندم بلد هم که نبودم ولی زیبایی خدا اینه که با هر زبونی باهاش صحبت کنی راضی میشه ..حتی زبان جهل خدا متوجه میشه .

نماز خوندم به امام علی گفتم ببین ما اینقدر شما رو دوست داریم اسمتون رو رو غذاهامون می نویسیم  پسرت منو دعوت نمی کنه خونش . ولی اسم منو تو لیست اونایی که دوست دارن بیان خونش بنویس .

اون شب تقریبا ساعت 11 شب بود رفتم خونه که غذا رو بخورم دیدم حاج خانم زنگ زد می خندید و می گفت آرین من نمی دونم تو امشب چیکار کردی همین الان حاج آقا زنگ زدن یه جا تو اتوبوس گیر آوردن ...

شوهرم می گفت مکه بله ، کربلا نه !

من برای اولین بار توی عمرم زانو زدم پیش شوهرم  و گفتم که علی خدا اجازه داده امام علی اتوبوس جا باز کرده ، امام حسین دعوت کرده همه دارن میگن بله ، علی آرین میگه نه !

تو راضی نباشی من نمیرم ...ولی یادت باشه تو به من گفتی نرو خدا اجازه داده ...

کمدش رو باز کرد پاسپورت منو انداخت بیرون گفت تو اصلا دیگه هیچی نمی فهمی .

شب 27 رجب من پیش امام حسین بودم .

دوست دارم خلیفه خدا باشم

تو این همه نعمت هایی که خدا به من داده حداقل بندگیش رو کنم

دفعه اول که با حجاب برگشتم

دوستان شوهرم اومده بودن خونه ما ... وقتی من سینی چایی رو تعارف می کردم . خانمش گفت :نمی خورم سهیلا این چیه رو سرته و سینی رو عقب زد ...

گفتم اینو میگی ؟ ( روسری )

این تاج  بندگی منه !

این کلمات اصلا تو کلام من نبود ... نمی دونم از کجا اومد .

من با حجاب باید بر می گشتم تو خانواده ای که کیف دو هزار دلاری همیشه تو دست من بود .

لباسم شنل بود . کفشم لویی وتون بود . این بود زندگی من ...

برام خیلی سخت بود .

با کمال پر رویی و کمال افتخار برگشتم ، انگار روی ابر راه میرم ...

نرفتن به جشن عروسی برادرم . که خیلی فشار تو زندگیم آورد ولی چون گناه بود اونجا . چون مشروب سرو میشد من اعلام کردم که نمیام اونجا چون حق خدا داره اینجا ضایع میشه ...

وست دارم جوری باشم که خدا منو به ملایکه نشون بده و بگه ببینید این سهیلای منه !

خدایا کمکمون کن هیچ کس رو نداریم

|+|
تهیه مطالب توسط خادم الحرمین در شنبه 4 شهریور1385 و ساعت 0:41 قبل از ظهر
دریافت کد خون